بعد از مدت ها
بگذار دنيا هرقدر كه مى خواهد پيله كند...»»
از تمام دوستانی در این مدت جویای احوال ما بودند تشکر می کنم آرزو دارم هرجای این دنیا که هستین خوش باشین...
به نام آن که عشق را آفرید...
بارها سعی کرده ام متنی را به نامت بنویسم.
اما...
سخت است...
مهربانیت جرات قلم را گرفته است...
مثل خودت ساده سخن می گویم: دوستت دارم
سال نو مبارک
تـو جرم های
خودت را به پـای من بـنویس
جـفای دور و بـرت را به پـای مـن بـنـویس
اگـر که عاطفـه
را کاشتی و هیـچ نرُست
زمیـنِ بی بــرکت را به پـای مـن بـنویس
همیشـه
دفـتر مشقت پر از تـُهی است ولی
وجـود این همه خـط را به پـای مـن بـنویس
درونِ دفـتر
مشقت فـقط نـوشته "فـراغ"
نوشتـه های غلط را به پـای مـن بـنویس!
تـو هم به
ابـر شبیـهی و هم تـگرگِ سخت
وجـود ایـن دو صفـت را به پـای مـن بـنویس
دلـم گرفـت
ازآن پشتِ چشم ِ نـازکِ تـــو «بهار یخ
زده ات را به پای من بنویس»
یک سال دیگرهم گذشت تا بدانیم هیچ گاه زمان به پای ما صبر نمی کند...
«آن کس که پای تیرک چوبی آب می ریزد دیوانه نیست...او باغبانی است امیدوار»
امروز وقتی دفتر خاطرات چند سال پیش را دوباره ورق می زدم،زیباترین
قسمت داستان زندگیم آرزوهای دیروزم بود که تمام داشته های امروز من را
از آن خود کرده اند...
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش...
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي
گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي
گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي
*************
هر منزل اين راه،بيابان هلاك است
هر چشمه سرابي است كه در سينه خاك است
در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ماري است كه در خوابِ كمين است
***************
گفتم كه عطش ميكشدم در تب صحرا
گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا
گفتم كه نشانم بده گر چشمهاي آنجاست
گفتي چو شدي تشنهترين قلب تو درياست
گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز
گفتي كه تويي تو خود پاسخ اين راز
***********
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش...
هم منتظر حادثه،هم فكر خطر باش…
«اردلان سرافراز»
.....
««من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که
بلغزد بر من
من خودم بودم و یک
حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من نه عاشق بودم نه
دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار
پلید...
من به دنبال نگاهی
بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند .......
سادگی از ته دلبستگی
ام پیدا بود...»»
زمان زیادی از زندگی با قلم احساساتم نمیگذره تقریبا یک سالی میشه که وارد دوران جدیدی از زندگی ام شدم،دورانی که با یک اتفاق خیلی ساده شروع شد...شروعی که باعث شد از تمام تفکرات قبلی و احساساتم نسبت به دنیای اطرافم فاصله بگیرم و به دنبال تنها گمشده زندگیم باشم و تنها راه گذر از پل گذشته توی زندگی امروزم جستجوی عشق بود واژه ای که تا قبل از این هیچ معنی به زندگیم نمی داد...بی تفاوتی نسبت به اطرافیان باید طوری از افکارم محو می شد و عشق جای همه چیزو می گرفت..دیگر قلمی که هر بار برای خودم می نوشت باید برای شروع دوباره از نیمه گمشده ام می نوشت..
تقویت افکارم با کتاب هایی که از عشق بین آدم ها،از دوست داشتن و جستجوی محبت بین آدم ها نوشته بودند شروع کردم.. حذف وبلاگ قبلی که هیچ جایی برای ورود عشق نداشت و شروع به نوشتن از عشق در وبلاگی جدید بهترین شروع اون روزها بود.طوری که با قلم احساساتم فقط واژه عشق ترجمه شد.مطالعه کتاب ها،شعر گفتن،کار با متن های عاشقانه ،آهنگ ها و خیلی های دیگه،،قشنگترین دوران زندگیمو به من هدیه می کردند...
طوری تحت تاثیرعشق بین آدم ها قرار گرفته بودم که به تفکرات گذشته پشت کردم و شروع به بازسازی دوباره افکار و احساساتم کردم .ولی باور عشقی که فقط در کتاب ها و داستان ها بود احتیاج به افکار مثبت و خوش بینانه ای داشت تا جایی برای نگرش منفی به این موضوع باقی نزارم. برام مهم بود بدونم افراد دیگه چه نگاهی به عشق دارند و گشت در عاشق های این روزها بود که تازه فهمیدم عشق بین آدم ها سال هاست که به قمار بدون بردوباخت رسیده و هرروز میزهای بازی با آدم های جدیدتر پر میشه آدم هایی که فقط بازی می کردند و روابطی که کاش هیچ گاه به اسم عشق شروع نمی شدند وشاید این بود که هیچ گاه گمشده غزل هایم را نیافتم و شاید هم پاکی من بود که حاضر به آلوده شدن نبود...
حالا دیگر ترجیح میدم عشقی که این روزها یاد گرفتم بین تمام لحظات زندگیم تقسیم کنم نه برای...
دانشگاه به
سبک عشق ≠ زندگی در صفحه عشق
و امروز باید طوری دفتر زندگی را ورق بزنم
تا صفحه ای از عشق تهی نماند هر چند
تنها...
و چشم امید به جان گرفتن درختان کوچه و احساس بوی عشق...
زمانی برای...
بیایید زمانی را برای فکر کردن صرف کنیم Take time to think
چرا که منشأ قدرت استIt is a source of power
بیایید زمانی را به بازی کردن اختصاص دهیم Take time to play
زیرا راز همیشه جوان ماندن را دربرداردIt is the secret perpetual youth
بیایید زمانی را به خواندن بگذرانیم Take time to read
چون این کار از عقل منشا می گیردIt is the foundation of wisdom
بیایید زمانی را به نماز خواندن و دعا کردن بیاراییم Take time to pray
چرا که بزرگترین قدرت بر روی زمین است It is the greatest power on earth
بیایید با هم دوستانه باشیم Take time to be friendly
چون که راهی است به سوی خوشبختیIt is the ride of happiness
بیایید با هم بخندیم Take time to laugh
زیرا که خندیدن موسیقی روح می باشد It is the music of the soul
بیایید همدیگر را ببخشیمTake time to give
چرا که این دنیای دوروزه ارزش غرور و خودپسندی را نداردIt is too short a day to be selfish
بیایید با هم کار و تلاش کنیم Take time to work
این کار پاداش موفقیت ماستIt is the price of success
و از همه مهم تر بیایید همدیگر را دوست بداریم Take time to love be loved
و دوست داشته بشویم که این مورد موهبتی است الهیIt is the god given privilege
«از مجموعه مقالات better life»
به همین سادگی رفتی
با اشک های لحظه وداع مقصد را نشانت دادم چون دانستم به جستجوی رنگین کمان می روی...
حامد و حبیب عزیز امیدارم هر جا هستین خوش باشین و پیچک زندگیتون از دامن خوشبختی جدا نشه.

"بعد از تمام با هم بودن ها حالا دیگر شروع فقط آغازی برای تنهایی من است"
"گنـجشکی بر سر انگشتـان رویــا"
« تو
راه را گم کرده ای،
من
تو را گم کرده ام
طوری نیست
باید به جستجوی خورشید رفت !!»
باد می آید... باد می آید و انگار نسیمی تن همیشه خسته ات را نوازش می کند... سر می ساید به سینه همیشه تنگت که گریزان است از تکرارها..( و من شاهد بودم... دیدم که در آغوش من... سر سپرده بودی به نوازشهای نسیم)....
باد می آید و پرهایت پر می گیرند، پنجه هایت انگار اندک اندک رها می کنند سر انگشتانم را!
دلم می لرزد.. دلم می لرزد .. پر نگیر جان من! چشمهایت را ببند.... چشمهایت را...چشمها... اما باد صدایم را می دزدد!
................................................
رفته ای و انگشتانم هنوز همانگونه است... با انحنایی در میان. باز هم خوب است، هنوز هم وقت نگاه کردن.. چشمان توست که فرو می برد مرا در زلالها... آبی ها.. سرخها.. کبودها. باشی یا نباشی، مگر فرقی می کند؟! که هستی... همیشه بوده ای...
می دانی تازگیها ترسو شده ام و بدگمان... همه اش می ترسم مبادا آن روز دستهایم را به جای شاخه های درخت گرفته باشی، مبادا آن روز چنگ زدنهایت از ترس باد بود؟
این دفعه اگر آمدی به پشت پلکهایم، باز بگو چه دیوانه ام... نه اصلا چیزی نگو... فقط نگاهم کن... همه چیز را خودم می فهمم گنجشکک من!
پی نوشت:
حالا بعد مدت ها میتونم با ذهنی آزاد از زندگی بنویسم و خیلی خوشحالم از این که پایان خوشی در اقتصادی که خیلی براش وقت گذاشتم داشتم...
و
خسته نباشید به دوستانی که درگیر امتحانات هستند"پایان ترم خوبی براتون آرزو می کنم...
ساعت 23 اسـت. در خیابانی که دیروزهای من در آن نقش گرفته بودند،به دنبال ردی از خودم می گردم، با سرعتی مشابه گام های کودکی ام طول خیابان خلوت را طی می کنم. شبـی است پاییـزی با بارانی ریــز.
نــور چـراغ ماشین ها در قطـرات بارانی که بر روی شیشه ی عینـک نـقـش بسته، شکسته می شوند. باران، درخـتانِ نیمه عریان را غسل پاییــزی داده است. نـور چراغ قـرمز چشمــک زن سر چـهار راه، بر روی آسفالت خیس خیابان طرح زنی می کنــد. باران تــندتر می شود و زمین خیس هیچ ردپایی از تو و گذشته من باقی نمی گذارد،سوسوی نگاهت از انتهای خیابان تنها امیدم برای دنبال کردن جاده گمشده وجودم خواهد بود...
پی نوشت:نبودن این روزها نه از بی حوصلگی بود و نه هیچ چیز دیگه،فقط و فقط فرصتی بود برای ناگفته هام که گاهی بهترینش سکوت است...
ع ش ق
««نترس!
کافر نمی شوم هرگز…
چون به نمی دانم های خود ایمان دارم!»»
شب از نیمـه گذشتـه است. همه ی هم اتاقی هـایم خوابند و من در اتاق مشغـول خواندن کتاب. کلمه به کلمه می خوانم: «زن را در اعمــاق صدای مرد دفن کردند. هیچ کـس نیامده بود. تنها مردی گنگ و غریب، روی مزار زن نشسته بود و بی صدا می گریست و اهـالی شهر نـمی دانسـتند که چـرا آن شب در خواب هایشان، مردی را می بینند کـه تا سحر دوستـت دارم می گــوید؟»
اصلا آن لحظه انگار ایـن جمـلات هر کدام کلمه به کلمه جــدا شدنـد و من می خواستم هر کلمه را جداگـانه هضم کنم.یاد اولیـن روزی می افتم که نگاهم با آن نگـاه نافـذت برخـورد کرد و در دل گفـتم: «خدایا، چــرا من؟! آیـا شانه های من قدرت تحمـل این عشـق بسیار گــران را دارد؟» یـاد روز های اولی افـتادم کـه نمی دیدمت ولی بیداری خیالت غرور سرکش مرا همچون کودکی نوازش می داد...
روی تخــت دراز کشیدم و روی کاغذ با دستانی که هیچ وقت این گونه روحم را به خلوتشان دعوت نکرده بودند.سبـد گلی کشیدم. سپس زیـر نقـاشی بی اختــیار نـوشتم دوستت دارم و بعد این جمله تکرار شد همیشه تا ابد...
درخواست
آییـنــه هـم از دیـدنـت روی زمیــن جـا خـورده است
خورشیـد بر گرمـای دستانت قسم هـا خورده است
دریـا که غیر از جزر و مـد چیزی خـروشان تر نداشت
از مــوج گیسـو هــای تــو بیچـاره تـیـپا خــورده است
تا عشقـتان اینجاست،این دل دست بردار از تو نیـست
قلبـم از آن اول بـه نامــت مهـر و امضـــا خورده است
هـر چیــز گـفتـی بی بـرو بـرگشـت هـم انجــام شـد
بـا اینـکه می دانســتم آدم گولِ حـــوا خـورده است!
دلشـوره های عاشـقـت پـایـان نــمی یـابـد چــون او
مـعجـونِ عشـقی شـور تـر از آبِ دریــا خــورده است
درخـــواستـی دارم، اقــــلاً نــامـــه ام را بــــاز کــن
هرچــند می دانم که آن هـم همچـنان تا خورده است

نقد شعر یادتون نره...
زندان دوری
بنام آنکه اشک را آفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش سازد...
نمی دانی در این وادی چه رنجی است
پس از هرخنده هر شادی چه رنجی است
نـمی دانی کــه در پنــدارِ گنجـشـک
هـراس از دام صیــادی چه رنجـی است
پس از آن دوری سخــــتــت برایم
بریدن،رخت دامادی چه رنجی است
تمـــنـّــا کردن از جــــلّاد زنـــدان
برای کـــسب آزادی چه رنجی است
به فـــرهادت مـــرا مشــهور کردی
همین نامی که بنهادی چه رنجی است
از احسـاسم، قبــولِ ایــن حقیـقـت
که تـو در قلبــم افتادی چه رنجـی است
SECRET
من و شما در زندگی تقریبا با تمام قوانین آشنا هستیم...قوانین رانندگی,دانشگاه یا همین وب که ناخوداگاه مجبوریم از قوانینش پیروی کنیم...
ولی من این بار از قانون نه خیلی تازه که بعضی از ما میدونیم،خیلی ها هم تا بحال خود اگاه یا ناخوداگاه تجربه کرده ایم براتون میگم...
«قانون جذب» قانونی که از ابتدای کودکی با آن بودم.و بی آن که درکش کنم هر چیزی که میخواستم بدست می آوردم،جاذبه ای که اون روزا هیچ چی ازش نمیدونستم ولی چون مثل غول چراغ جادو هر چیزی که میخواستم جلوی راهم قرار می داد اصلا دوست نداشتم از پیشم بره.خیلی از اتفاقات زندگیمو مدیون این قانون میدونم.
از دیدن بهترین دوستام که ماه ها بود ندیده بودمشون گرفته تا خیلی اتفاق های دیگه که فقط با این قانون میسر شده بود مثلا همین دانشگاه, زمانی که دیپلم کاردانش گرفتم دیگه همه چیز برام تموم شده بود تنها راهی که مقابلم می دیدم،رفتن سربازی و زندگی نامعلوم بعد از آن بود.رشته ای رفته بودم که نه آینده ای داشت،نه علاقه ای داشتم.در هر صورت همه چیز تموم شده بود و همه پل های پشت سرم خراب کرده بودم ولی تمام افکارم از دانشگاه شکل می گرفتند.طوری که همه چیز را از نو شروع کردم و کلنگ خودسازی ام را برای اولین بار به زمین کوبیدم،نمیدونم روزها چطور گذشت من در یک سال واحدهای تخصصی تجربی را غیر حضوری گذراندم و با دیپلم تجربی وارد پیش دانشگاهی و در همان سال اول در رشته ای که دوست داشتم قبول شدم.قانون جذب از من آدمی ساخت که رویا به واقعیت پیوند بزنم و امروز که 3سال از دانشگاه میگذره روز به روز ایمانم بهش بیشتر و بیشتر میشه...
این تجربه شخصی بود البته من این قانون رو دیگه جزئی از زندگیم کردم....
براتون چند تا از مطالب کتاب راز میذارم به امید روزی که هیچ رویایی دست نیافتنی نباشه...
(باب پراکتر)
رازچیست؟
شاید تو نشسته ای و از خودت می پرسی که راز چیست الان می گویم که چطور برای خودم پیش امد که این را بفهمم.همه ما با قدرتی لایتناهی سر و کار داریم همگی خودمان را دقیقا با قوانین مشابهی راهنمایی می کنیم قوانین طبیعی کائنات به قدری دقیق و منظم است که ما حتی در ساختن سفینه های فضایی هم هیچ مشکلی نداریم،ما میتوانیم مردم را به کره ماه بفرستیم و میتوانیم زمان فرود را فقط با اختلاف چند ثانیه تعیین کنیم در هر جا که هستیم ایران،هند،استرالیا،امریکا،انگلیس همه ی ما فقط با یک قدرت سروکار داریم یک قانون و آن «قانون جذب» است...
راز در واقع در قانون جذب نهفته است...
هر آنچه به زندگی ات وارد می شود در واقع تو خودت آن را به سوی زندگی ات می کشانی و به واسطه تصویر ذهنی ات است که آن را جذب میکنی.این همان تفکر خودت هست،هر آنچه در ذهنت جاری باشد آن را به سوی خود جذب می کنی...
قانون جذب قدرتمندترین قانون کائنات است...
از این قانون شاعرانی مثل ویلیام شکسپیر در اشعار خود و موسیقیدانانی مانند بتهوون در موسیقی خود یاد کرده اند.هنرمندانی مانند لئوناردو داوینچی آن را در نقاشی های خود ترسیم کرده و متفکرانی برجسته نظیر سقراط،افلاطون،والف والدو امرسون،فیثاغورث،سر فرانسیس بیکن،اسحاق نیوتن،ون گوته و ویکتور هوگو آن را در تعالیم و نوشته هایشان گنجانده اند
خودت را در وفور نعمت ببین و آن را جذب خواهی کرد.این در هر مرحله ای و در هر فردی کارایی دارد
هر آنچه را در ذهنت مجسم کنی به دست خواهی آورد...
قانون جذب مدام در حال فعالیت است چه باور و درک کنی یانکنی.
(جان اساراف)
آسان ترین راه نگاه کردن به قانون جذب برایم این است که خودم را مغناطیسی تلقی کنم و بدانم آن مغناطیس به سوی قانون جذب کشیده میشود...
هر آنچه ما انتخاب می کنیم میتوانیم داشته باشیم از نظر من مهم نیست به چه عظمتی باشد...
(برنارد)
تو افکار غالبی که در ضمیر خوداگاهت حفظ کرده ای خواه این افکار اگاهانه باشد یا غیر اگاهانه،جذب می کنی.
مطالعه بیشتر رو به خودتون می سپارم مجموعه کتابهای راز و قانون جذب میتونه دنیای جدیدی براتون رقم بزنه...
ارزششو داره به قول یکی از دوستان عزیزم: نترسین کتابی نیس که با خوندنش چیزی رو از دست بدین
پی نوشت:خسته نباشید به همه شما دوستانی که در این روزهای گرم تابستان درگیر امتحانات هستند.
سبز باشید و موفق...
۶/۴/۸۹
از میثاق گل مدیر وبلاگ دانشگاه در ویترین خاطرات به خاطر لطفی که نسبت به من داشتند در پست جدیدشون((من و مهدی)) صمیمانه تشکر میکنم...![]()
«از کجا آغاز کنیم؟»
اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم.شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان
هستیم، آن ها که گستاخی آن را داشتند که -وقتی نمی توانستند زنده بمانند- مرگ را انتخاب کنند،
رفتند، وما بی شرمان مانده ایم.صدها سال است که مانده ایم و جا دارد که دنیا بر ما بخندد...
سالروز شهادت معلم انقلاب و آزادی از زندان خویشتن «دکتر علی شریعتی» تبریک وتسلیت باد.
در جستجوی...
دانشگاه>>عشق<<غزل
به جستجوی عشق می روم تا نیمه گمشده خویش را از میان واژه های غزل بیابم و نیمکت خالی از عشق دل را با سکوت زیبای نگاهت آشتی دهم.....
داشتم رویای دانشگاه،روی نیمکت ها دیدنت
بر زمـین پـس دوخـتم کنـکور را با شوق آنـجا دیدنت
در دلم احساس شد شلیک عشقت در زمان ثبت نام
دست و پا را گم نمودم،مات و سردرگم شدم با دیدنت
و در آخر...
ویلیام شکسپیر :
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند...بر آن ها که می هراسند بسیار تند...بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی...بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است...اما برآن ها که عشق می ورزند,زمان را آغاز و پایانی نیست...
شرمنده اگر وبلاگ دیر آپ شد ,ترجیح دادم این چند روز به مطالعه بیشتر وزن شعر بپردازم.تا از ترکیب احساسات با وزن ایده آل در شعر تا حدی نقص های شعرهای گذشته را جبران کنم.
بابت نقد شعرها ممنون...
این شعر هم خالی از اشکال نیست,نقد شعر با شما...
و در آخر...
**کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی,نه حاشیه ای از یاد رفتنی**
عشق پاک
ت ق د ی م ب ه ع ش ق
روز اول عشق پاکی در دلم افتاد ،یادت هست؟
گفتی از من دل بکن با داد و صد بیداد ،یادت هست؟
در نخستین نامه ام با شور و خوشحالی کشیدم زود
طرح زیبا از عروسی جنب یک داماد ،یادت هست؟
زیر آن نقاشی ام را باز بی اسمم زدم امضا
زیر آن رفتی کشیدی شکل یک نوزاد ،یادت هست؟
هیچ کس چیزی نمی دید از صفا از سادگی در من
آه,حتی گشت های ساده ی ارشاد ،یادت هست؟
کاش می دانستم اکنون در خیالت با منی یا خیر
از درونم حسن و خوبی یا هنوز ایراد ،یادت هست؟
خوب فهمیدم که دشوار است از بین رقیبانم
انتخاب یک نفر، یا خسرو یا فرهاد ،یادت هست؟
چشم آبی!! از همان روزی که از چشم تو افتادم
رفته ام جایی به نام) ) ناکجا آباد( ( ،یادت هست؟
امروز زمانه از زمان جدا خواهد شد
موعظه و منبر ما چه بی صداخواهد شد
از عشق نگو و از محبت هرگز
بی اعتبارترین واژه دنیا وفا خواهد شد
قشنگترین غروب ها را با هم بودیم
امروز همان غروب کجا خواهد شد
دیروز غزل اسیر چشمانت بود
امروز دلم،،از تو جدا خواهد شد
نمی دانم چرا هیچ کس آشنا نیست
هم صحبت من خود خدا خواهد شد
تمام خاطرات,روزهای با تو
همه تقدیم باد صبا خواهد شد
دیروز عشق بازی را به من آموختی
امروز همان عشق بلا خواهد شد
نمی توانم فراموشت کنم هرگز
باز عطر تو مهمان فضا خواهد شد
فقط نقد شعر یادتون نره...


